X
تبلیغات
شبیخون
 
 

   حرف اخر


 


     هنوز چیزی نگذشته اما گلویم شروع به سوختن کرده شاید به قطره قطره سمی که

      هر شب در غذای  خودم

    و شوهر بی غیرتم میریزم حساسیت دارد..اما خوشحالم که تمام می شود و تمام می شوم.

    کودک 8 ساله ام را به محض گرفتن کفالت و اماده کردن پاسپو رت برای همیشه از این

    جهنم خارج میکنم

  و بعد من میمانم وهمسر جاکشم و نیمه جانی که در بدن داریم .

  من می مانم و تاوان جنایتی که در حق کودک بی گناهم کردیم .افتضاح شبانه ای که

    باعث بسته شدن نطفه شد.....

 حرفی ندارم اینجا پایان خط است .سرنوشت من ...از چیزی نترسیدم ونمی ترسم دینی

  به کسی هم ندارم...


............................................................................................................................

پ ن: این وبلاگ تا زمان بزرگ شدن کودکم به حالت تعلیق در می اید

پ ن: اقای مهدی که بدون ادرس کامنت میگذارید لطفا ادرس بدید

 من اینجا حرف از مریم مقدس و زنهای عالم نمیزنم اینجا منم و دردهایم.فقط. تعمیم ندهید لطفا

 پ ن: اگر خاسته و ناخاسته جسارتی کردم عذر خواهی منو بپذیرید.


|+| نوشته شده توسط اذر در دوشنبه 24 مهر1391  |
 
 خدایا فقط مرگ دلم می خواهد و بس

  در چنته ات چه داری؟

  درتو بره ی رمالیت چی؟

  مرهمی هست که زخمهای مرا التیام بخشد؟

 خدایا اندکی زندگی..تکه ای دلخوشی یا لااقل کمی مروت نشانم بده

  چند روزی است حال من شبیه کسی است که خفیه گاه مرگ را یافته است

  مغزم واکنشی نشان نمیدهد...فکر کنم  رسما مرده ام

 اهای خدا خسته شدم از ادمهای تو که ادمیت نمیشناسند

 انها وجدان خود را پیرهن عثمان میکنند اما درد چیز دیگریست

  های لعنتی نزدیکتر بیا..در بساط رمالیت چه داری؟

  ببین میتوانی کف دستم را شیرین بخوانی

   کودک ناتوانم هنوز به من نیاز دارد

  من تمام داراییم را به تو می بخشم

   فقط اینبار سرنوشتم را خوش بخوان

|+| نوشته شده توسط اذر در سه شنبه 18 مهر1391  |
 

  اسمش وقاحته نمیدونم جسارته نمیدونم یا اینکه مستحق شماتتم نمیدونم  فقط اونقدر

  عفونی شده که مثه کهیر باید بریزمش بیرون و گرنه منفجر میشم...

 مسلما تنها چیزی که منو به این زندگی نکبتی پایبند کرده حضور بچمه و بس.اما نمیدونم

  تا کجاها میتونم به خاطرش پیش برم بسازم بسوزم و دم نزنم.

  من تمام مشکلات و مصائب زندگی ...هزینه هاش ..مسوولیت بچه و خیلی دردهای دیگه

  رو تحمل میکنم اما حضور همسرم رو نمیتونم تحمل کنم با اینکه زیر یک سقفیم اما در

  اتاقهای جداییم..و اگر هست صدقه سر بچمه و بس.

   کشنده ترین لحظات زندگیم زمانیه که مجبور میشم علیرغم میلم با همسرم باشم

بارها ارزو کردم ای کاش توی این زندگی سگی مرد بودم تا به راحتی خیانت میکردم طلاق

می دادم کفالت بچمو میگرفتم و یا اینکه حق انتخاب داشته باشم که با همسرم بخوابم

یا نه....

  چه فریادها  که توی طول شب به خاطر بچم فرو نخوردم ..گاهی اوقات اونقدر

  بالشم رو به صورتم فشار میدم که احساس خفگی میکنم تا مبادا صدای بغض و گریه ام

    کودکم را ازار بده

   سوای اینکه هیچ احساسی به پدر بچم ندارم وقتی هم به اجبار باهاشم تنفر من به اوج

  میرسه. دقیقا یکساعت قبل از این معضل چنان استرسی تمام وجودم رو میگیره که تو اتاق

   خودم رو حبس میکنم اما بعد مثه ی محکومی چشمام رو با دستمالی می بندم

     اجزای حساس بدنم مثل لبها و

    سینه هام رو چسب میزنم و مثه  حیوونی که توی تله افتاده باشه تسلیم میشم و تمام

   احساسم اینه که مورد تجاوز قرار گرفتم در حالیکه با همسر شرعی خودم همبستر میشم

   هی خدا با توام به کی بگم این دردو.به کی بگم که بهم نخنده به کی بگم خدا که شوهر دیوث من

   از اینکه اشک بریزم و سیلی بخورم لذت می بره . به کی بگم لعنتی! جلوی کدوم قانون

  بایستم! به کی بگم که اون با اینکه میدونه متنفرم و رنج میکشم کیف میکنه

 به کی بگم که نگه زیر سرت بلند شده اذر ! من زنشم لعنتی... من بی همه چیز زنشم

  و هیچ غلطی هم نمیتونم بکنم.این حرفو اون میزنه شوهر دیوثم...راست میگه هیچ

 غلطی نمیتونم بکنم ....نه خودم نه بابای جاکشم و نه مامان خشگلم....

 پس به سلامتی اون کفتار که توی اشک و اه من کیف میکنه  امشب تا خود صبح می نوشم...

 به سلامتی تمام مردهایی که زن رو فقط برای زیر پاهاشون می خواهند  و بس...

  به سلامتی تمام مادر قحبه هایی که خاسته و ناخاسته سوختن من رو تماشا میکنند....

  

...........................................................................................................................

 پ ن: نتیجه دوساعت مشاوره با روانشناس: خانمها همشون سرد مزاجند ...طبیعیه

احتمالا خوشی زیاد میزنه زیر دلشون

پ  ن: هی خدا با توام معامله ی من با تو بود اما قرار نبود تا این حد باختنم رو به رخم

         بکشی و تاوان حماقتم رو از ذره ذره عمر و جوونیم بگیری ....

 



 



 

|+| نوشته شده توسط اذر در سه شنبه 11 مهر1391  |
 
    راهت را بگیر و برو غریبه اینجا توقف ممنوع است .لاشه ی من دیر  زمانی است بوی بکارت و

   تنهایی میدهد راهت را کج کن و برو لعنتی اندام من فروشی نیست زخمهایم بوی ماندگی

    میدهد و دردهایم لاعلاجند....

  حالت از این همه تنهایی به هم میخورد  وقتی ببینی عروسکی بیش نیستم که هیچ حس و

  اختیاری ندارد. حتا اگر هم بخواهم نمیتوانم .زنانگی ام را از دست داده ام پس مردانگی ات را

  غلاف کن و برو برای تو که مردانگی  تنها زیر پاهایت خلاصه می شود  چیزی در چنته ندارم.


  دیشب در پارتی شبانه همکلاسی سابق من ازمن خسته شد و مرا قاطعانه از خود راند

   چرا که من هماغوشی را از بر نبودم و لبان نیمه جانم طعم گس هوس نمی داد.


  من از جنس فاحشه های با شرافت این شهر  هم نیستم زنان محتاج نانی که اغوش خود را

  میفروشند تا سفره ی رنگین کودکشان را ببینند از من بی همه چیز برترند ....


  چنان اعتماد  و باور مرا این قشر شهوت الود به لجن کشیده اند که این روزها حتا از

  سایه ی خودم هم میترسم

  راهت را بگیر و برو لعنتی من یک مهره ی سوخته ام....خیالت راحت به بزرگی زیر پاهایت

 هم پی بردم حالا دور شو گم شو از حوالی من..اینجا توقف ممنوع است



|+| نوشته شده توسط اذر در شنبه 8 مهر1391  |
 
 و..........

بازیچه می شوم میان سر انگشتان شهوت تو

                             که به انزال می رسد

و طعم لبهای هوس الوده ات

چه بی رحمانه مرا به دیوار احساس می کو بد

و این اغاز ویرانی من است

شروع  در یوزگی

...........................................................................................................................................

 پ ن:  در حال حاضر شهامت ان را ندارم که که بگویم به خاطر چه چیز این شعر را فی البداهه

 در اداره  گفتم و تایپ کردم


پ ن:  دلم میخاست میتوانستم مغز ناخوداگاهم را به اتش بکشم..گاهی وقتها انسان در

  مقابل بعضی رویداد ها اختیار  خود را از دست می دهد اما این به معنای تبرئه کردن

 خودم نیست...



|+| نوشته شده توسط اذر در جمعه 31 شهریور1391  |
 
    خود سانسوری


 سرم به شدت درد میکند انگار که ناقوس دنیا را در سرم به صدا در اورده باشند..گم شده ام میان

این هیاهوی شهر اینجا در اتاق نیمه روشنم کنار پنجره ی باز روی صندلی لمیده ام گم شده ام میان

پرونده های نیمه کاره دود سیگار و مشروبی که به لب میزنم..نشسته ام با همین لباس خواب نیمه

عریانم و موهای پریشان .دو متر انطرف تر در اتاق مجاور من غریبه ای در رختخواب تک نفره اش به

خواب عمیقی فرو رفته .مردی که با جنایت بی نظیرش تمام غرور و حیثیت مرا به لجن کشید. من

هیچ احساسی به غریبه ندارم حتا گاهی اوقات اور ا با چشم ظاهری هم نمی بینم

  نمیدانم کی گم شد...کجا گم شد و اصلا کجای زندگی هست که نمی بینمش.

       من سالهاست با این مرد بیگانه ام ...در اپارتمان مجاور من درست در  مقابل من

   مردی در بالکن خانه اش نشسته که دود سیگارش را عمیق بیرون میدهد.نمیدانم

  از کی انجا نشسته که ندیدمش مدتی است مرا سخت می پاید .تکان نمبیخورم به روی خودم هم

نمی اورم که او را دیده ام .حتا یقه لباس خواب نیمه عریانم را نیز درست نمیکنم بگذار از تماشای

من هر چقدر دوست دارد لذت ببرد ومن از اینکه حس زنانگی و زن بودن در من رشد کند کیفور

شوم یادم نمی اید چند سال است که تبدیبل به یک رباط شده ام که فقط سرویس میدهد و

فرسوده می شود حتما از زمانیکه جنین من سه ماهه شد و عشق مادری در من رشد کرد

.درست از ان زمان بود که من دست از همه ی ارزو ها و امال هایم شستم. دستی به موهایش

می کشد سیگار بعدی را روشن میکند اما انگار خیال رفتن ندارد پلک نمیزند نمیدانم دقیقا به

کدام نقطه از اندام من خیره شده است اما نگاه نافذی دارد. میخواهم بلند شوم پنجره را ببندم

و به پرونده ها رسیدگی کنم..

  اما انگار که به صندلی میخکوب شده ام نمی توانم تکان بخورم احساس شرم میکنم

  اما جرات بلند شدن ندارم پاهایم مرا یاری نمیکنند و دلم هم.انگار سالهاست کسی مرا

اینگونه عاشقانه درگیر نگاهش نکر ده است دلم لک ز ده برای یک اغوش تنگ

  و بی فریب دلم لک زده..دلم لک زده برای لحظه ای عشقبازی  پر احساس

. دلم لک زده برای  ازاد کردن انچه مرا از درون خفه میکند و میکشد .داغ می شوم قلبم

  تند تند میزند نگاهی از دور به کودکم میکنم میخاهم یادم نرود که من متاهلم .دوباره

  زیر چشمی نگاهی به مرد  می اندازم نگاهش انچنان نافذ است که احساس میکنم

   تمام یاخته های تنم را هم میبیند و به احساسم پی می برد... ای کاش یادم میرفت

  فقط امشب ای کاش یادم میرفت  که مادرم فقط امشب حتما کودکم مرا می بخشید

    ...کاش کودکم مرا می بخشید..کاش کودکم مرا ببخشد


.....................................................................................................................................

   پ..ن: مرد اپارتمان مجاور نگاه نافذی دارد اما نمیدانم او در چه فکری است یک

   تجاوز نامردانه یا یک عشقبازی پر احساس نمیدانم نمیدانم هنوز هم باکره ام....

|+| نوشته شده توسط اذر در یکشنبه 12 شهریور1391  |
 
  من :

         پدرم رو دوست دارم - داره توی ی شهر دیگه با سرطان پروستاتش دست و پنجه

         نرم میکنه

      نسبت به مادرم بی تفاوتم - داره خارج از کشور برای جشن بالماسکه اش اماده میشه

      همسرم رو تحمل میکنم- داره ی جایی زیر اسمون این شهر به اعتبار شغلی من

     و حیثیت زندگیم گند میزنه

      کودکم رو دیوانه وار می پرستم- داره توی خونه کارتون مورد علاقه اش رو می بینه

    از خودم متنفرم-  دارم برای یک لقمه نون صبح تاشب مثه سگ جون میکنم

    حس خفه کردن جاکشایی مثه رییس صاحب خونه و مدیر ساختمون رو هر روز

    در خودم می کشم

                                 و خدار را هم موقع عقب افتادن عادت ما هیانه ام یاد میکنم


............................................................................................................................................

     پ..ن..حرفی ندارم بزنم .همین

این روزها به خاطر پاره ای مسائل شخصی شهامت گفتن خیلی چیزهارو از دست دادم.....

  


  

     

                        


              
   
               

                   

      
    
 
|+| نوشته شده توسط اذر در شنبه 28 مرداد1391  |
 
          بر روی درب اتاق خوابم با خط درشت نوشتم:

        از وقتی کودکم را در توالت سلاخی انداخته ام

       زنانگی ام  را غلاف کردم تا به مردانگی تو هنگام جماع بخندم

     و تو با وقاحت تمام حکم عدم تمکین مرا گرفتی و گفتی:

     چه ناتوانند تخمک های سرگردان تو در برابر اسپرمهای وحشی من


..............................................................................................................................

      پ.ن : از سلاخی که بیرون زدم حالم دست خودم نبود دردی عمیق بر پهنای شکمم پیچید

      تلو تلو خوردم و برزمین افتادم روی زمین پر از خون شد با خود اندیشیدم چه پریود نا بهنجاری!


      خدایا این خون کودک من است که بر زمین ریخته شده ..هرزگی نکردم این تاوان  اعتماد

       من به توست که برای اندک  لذ تی بیشتر مرا بی شرمانه فریفتی!

    پ..ن:    وقتی عجوزه پیر دستش را در بچه دانیم فرو کرد و  جنینم را بیرحمانه بیرون کشید

       مثل سگ از شدت درد زوزه کشیدم نمیدانستم به حال خودم گریه  میکنم یا پایان کار

      فاحشه ها یا به احترام کشیش زنان بدبخت محتاج نان


   

|+| نوشته شده توسط اذر در یکشنبه 22 مرداد1391  |
 
     وقتی اون روی سگش بالا میومد دیگه خدا و بنده را نمیشناخت به من که هیچ به زمین و زمون  

    فحش میداد و تلافی عقده هایی را که از بابام داشت سر من خالی میکرد لاکردار... زن بابام را

     میگم فکر میکرد اگر بابابام ازدواج کنه بابای قرمساقم دیگه سراغ هیچ زنی نمیره زهی خیال

     باطل...خلاصه شب که بابام اومد خونه شکایت منو کرد و بابام به خیال خودش که من

    یاغی شدم کوله پشتیمو داد دستمو واز خونه بیرونم کرد لا مصب نگفت با خودش

    ی دختر تنها توی این بارون کجا رو داره  که بره .تاریک  بود .زمستون تازیر پوستم رخنه کرده بود

    کاپیشانم  رو تا اخر کشیدم روی سرمو بی هدف میرفتم تو اون سوز سرما سگ هم

     اونجاها پرسه نمیزد چه برسه ادمیزاد نمیدونستم چکار کنم کجا برم بارون به شدت

     به سر و صورتم میخورد  باید زود ی  سقفی پیدا میکردم

      .همینجور راه میرفتم که دیدم از پشت یکی صدا میزنه هی بچه کجا میری

    برگشتم دیدم مرد جوونی پشت ماشینش صدام میکنه خوب که نگاش کردم شناختمش

    اون بیژن هم محلی قدیمی و از دوستای بابام بود خیلی خوشحال  شدم سوار

      ماشینش شدم بیژن منو برد خونشون..تنها زندگی میکرد

        ی جای امن و گرم بهتر ازاین چی میخاستم

  احساس راحتی میکردم پیشش.. ی جورایی مثل بابا و دختر بودیم اخه تقریبا هم سن بابام بود


    وقتی شام خوردیم برام تعریف کرد که وقتی بچه بودم روی زانوهاش مینشستم و اونم

     برام قصه میگفته خوابیدم پیشش چمبره زدم  تو اغوشش و خوابیدم .من ی دختر 14

    ساله ی    تازه به بلوغ رسیده روپو ش مدرسه ام رو در اوردم و خوابیدم تو اغوش

    ی مرد 35 ساله...فقط احساس امنیت میکردم .همین.

    به خدا قسم که هیچی از شهوت ومرد و لذت و

    هماغوشی و سکس نمیدونستم  مادر نداشتم که برام بگه چکار کنم .اون روزها هم

  مثه حالا نبود که دخترا همه ی سوراخ و سمبه ها رو دیده باشند و و گاییده شده باشند

  به خدا حتا نمیدونستم دارم با اتیش بازی میکنم نمیدونستم این مرد که جای پدرم بود

   ممکنه  حیثیت من رو لکه دار کنه ..مثه ی بچه توی اغوش مادرش  منم احساس امنیت کردم

    دوسش داشتم مرد بود ی تکیه گاه محکم  که من بهش تکیه داده بودم وقتی سیگار میکشید  

      عمیق نگاش میکردم و لذت میبردم..

 حدود ی هفته ای پیشش بودم  اما به شرافتم قسم مثل دختر خودش باهام رفتار کرد

     به خدا نه پدر جاکشم نه زن بابای پتیاره ام  سراغمو نگرفتند

   تا اینکه خود بیژن به بابام گفته بود اذر پیش من و اونم خیالش راحت شده بود

    من مدرسه ی تیز هوشان درس میخوندم روزها میرفتم مدرسه و شبها پیش بیژن

      بودم  حالا که بزرگ شدم میفهمم چقدر زیر فشار بوده میفهمم چرا اینقدر سیگار میکشید و  

    دستشویی میرفت میگفت اذی من میرم تو اون یکی اتاق میخابم تو اینجا بخواب اما

      من چون از تاریکی میترسیدم زیر بار نمیرفتم  بیچاره چقدرچقدر براش سخت بوده

    بالاخره چون بیژن میخاست بره شهرستان پیش خانواده اش مجبور شدم برم خونه

    من از دست گیر دادنای زن بابام و سرزنشهای بابام خلاصی نداشتم اما هر  بار که

     میرفتم در خونه ی بیژن نبود .از اونجا رفته بود برای همیشه.یعدها بابام گفت که رفته

    خارج.اون تنها مردی بود که توی زندگیم دیدم

     .حالا محیط اطراف من پر از جاکشایی  که حتا رحم به خواهر ومادر خودشون هم نمی کنند

   نا مردای امروزی فقط پول خرج کردن برای زیر پاهاشون رو خیلی دوست دارند خیلی.....

...........................................................................................................................................................................................

پ ن:  خدایا اینجا اول خط نمیدونم اخر خط نمیدونم فقط از توبره ی قوادیت الت مردا نه ای

هم به ما بده تا به روش خودشون من بااین  مادر قحبه ها حرف بزنم


|+| نوشته شده توسط اذر در سه شنبه 17 مرداد1391  |
 
 

       ..باز شب است و یک عالمه بغض و تنهایی....

        دردی عمیق و ناباور بر تن کرخت شده ام رسوخ میکند

     و کم کم این حس در من جان میگیرد که پوچتر از انی هستم که بوده ام

    بین بود و نبود معلق مانده ام دستاویزی نمی یابم بر طاق

     بی نشانی اویزانم گویی این جسم نیمه جان من است که

     برای سلاخی می برند....اینجا کجای معماست نمیدانم

   این روزها از خودم هم میترسم از تیغ و دشنه میترسم از اینکه

   درگوشه ای می نشینم وشاهرگم را جستجو میکنم میترسم .

   من از تما شای جسم عریان خودم در وان پر از خون می گریزم

    من دیرزمانی است که در انباری متروک خانه پدریم طناب داری

     اویزان کرده ام من از این ریسمان های بافته شده میترسم

    من از قرصهای روان پریشی بی اثر من از ترامادول می ترسم

    من از دیوانه خانه ای که مادرم را در ان به زنجیر کشیده اند می گریزم

     من از عشق من از شهوت من از  زندان من از بی مردی می ترسم..

      من از غربت من از تنهایی من از نامردیهای بی شمار می ترسم

...............................................................................................................

      کاش جای هزاران زنی بودم که لذت زن بودن خود را پشت مردانگی شوهرانشان با 

     لذت تمام جرعه جرعه می نوشند

   اما من به طرز وحشتناکی اذرم و کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست

  که من به زندگی نشسته ام

|+| نوشته شده توسط اذر در یکشنبه 8 مرداد1391  |
 
 
بالا