وقتی اون روی سگش بالا میومد دیگه خدا و بنده را نمیشناخت به من که هیچ به زمین و زمون
فحش میداد و تلافی عقده هایی را که از بابام داشت سر من خالی میکرد لاکردار... زن بابام را
میگم فکر میکرد اگر بابابام ازدواج کنه بابای قرمساقم دیگه سراغ هیچ زنی نمیره زهی خیال
باطل...خلاصه شب که بابام اومد خونه شکایت منو کرد و بابام به خیال خودش که من
یاغی شدم کوله پشتیمو داد دستمو واز خونه بیرونم کرد لا مصب نگفت با خودش
ی دختر تنها توی این بارون کجا رو داره که بره .تاریک بود .زمستون تازیر پوستم رخنه کرده بود
کاپیشانم رو تا اخر کشیدم روی سرمو بی هدف میرفتم تو اون سوز سرما سگ هم
اونجاها پرسه نمیزد چه برسه ادمیزاد نمیدونستم چکار کنم کجا برم بارون به شدت
به سر و صورتم میخورد باید زود ی سقفی پیدا میکردم
.همینجور راه میرفتم که دیدم از پشت یکی صدا میزنه هی بچه کجا میری
برگشتم دیدم مرد جوونی پشت ماشینش صدام میکنه خوب که نگاش کردم شناختمش
اون بیژن هم محلی قدیمی و از دوستای بابام بود خیلی خوشحال شدم سوار
ماشینش شدم بیژن منو برد خونشون..تنها زندگی میکرد
ی جای امن و گرم بهتر ازاین چی میخاستم
احساس راحتی میکردم پیشش.. ی جورایی مثل بابا و دختر بودیم اخه تقریبا هم سن بابام بود
وقتی شام خوردیم برام تعریف کرد که وقتی بچه بودم روی زانوهاش مینشستم و اونم
برام قصه میگفته خوابیدم پیشش چمبره زدم تو اغوشش و خوابیدم .من ی دختر 14
ساله ی تازه به بلوغ رسیده روپو ش مدرسه ام رو در اوردم و خوابیدم تو اغوش
ی مرد 35 ساله...فقط احساس امنیت میکردم .همین.
به خدا قسم که هیچی از شهوت ومرد و لذت و
هماغوشی و سکس نمیدونستم مادر نداشتم که برام بگه چکار کنم .اون روزها هم
مثه حالا نبود که دخترا همه ی سوراخ و سمبه ها رو دیده باشند و و گاییده شده باشند
به خدا حتا نمیدونستم دارم با اتیش بازی میکنم نمیدونستم این مرد که جای پدرم بود
ممکنه حیثیت من رو لکه دار کنه ..مثه ی بچه توی اغوش مادرش منم احساس امنیت کردم
دوسش داشتم مرد بود ی تکیه گاه محکم که من بهش تکیه داده بودم وقتی سیگار میکشید
عمیق نگاش میکردم و لذت میبردم..
حدود ی هفته ای پیشش بودم اما به شرافتم قسم مثل دختر خودش باهام رفتار کرد
به خدا نه پدر جاکشم نه زن بابای پتیاره ام سراغمو نگرفتند
تا اینکه خود بیژن به بابام گفته بود اذر پیش من و اونم خیالش راحت شده بود
من مدرسه ی تیز هوشان درس میخوندم روزها میرفتم مدرسه و شبها پیش بیژن
بودم حالا که بزرگ شدم میفهمم چقدر زیر فشار بوده میفهمم چرا اینقدر سیگار میکشید و
دستشویی میرفت میگفت اذی من میرم تو اون یکی اتاق میخابم تو اینجا بخواب اما
من چون از تاریکی میترسیدم زیر بار نمیرفتم بیچاره چقدرچقدر براش سخت بوده
بالاخره چون بیژن میخاست بره شهرستان پیش خانواده اش مجبور شدم برم خونه
من از دست گیر دادنای زن بابام و سرزنشهای بابام خلاصی نداشتم اما هر بار که
میرفتم در خونه ی بیژن نبود .از اونجا رفته بود برای همیشه.یعدها بابام گفت که رفته
خارج.اون تنها مردی بود که توی زندگیم دیدم
.حالا محیط اطراف من پر از جاکشایی که حتا رحم به خواهر ومادر خودشون هم نمی کنند
نا مردای امروزی فقط پول خرج کردن برای زیر پاهاشون رو خیلی دوست دارند خیلی.....
...........................................................................................................................................................................................
پ ن: خدایا اینجا اول خط نمیدونم اخر خط نمیدونم فقط از توبره ی قوادیت الت مردا نه ای
هم به ما بده تا به روش خودشون من بااین مادر قحبه ها حرف بزنم